
«یاچِک یِرکا» نقاش سورئالیست لهستانی در اثر خود با عنوان «فصل» مفهوم تغییر فصول را همچون رویایی کودکانه به تصویر کشیده است؛ گویی در یک چشم به هم زدن با یک غلت در خواب نیمروزی از تابستان به بهار گذار میکنیم.
به گزارش هیچ یک _ نقاشیهای جاسِک یِرکا Jacek Yerka راوی و قصه گو هستند، قصههایی که پا از واقعیت بیرون میگذارند و به سوی تخیل میروند. این نقاشی همچون رویا و خواب کودکانه هستند که هر غیرممکنی در این آثار ممکن میشود. مثل ماشینی که میتواند همچون یک خزنده به هر جا که میخواهد بخزد.
نقاشی یرکا را میتوان به دلیل ترکیب عناصر محیط یک فانتزی تلقی کرد. یعنی چنین صحنه ای هرگز در زندگی واقعی یافت نمی شود. دنیای خود را می سازد و مخاطب خود را دعوت به حضور می کند. در نهایت جهان نقاشی های یرکا آنقدر شگفت انگیز است که مخاطبی را نمی توان یافت که به این دعوت دست رد بزند.
در سال ۱۹۹۰، یرکا با تهیه کننده هالیوود، رنه دالدر، قراردادی برای طراحی فیگورها، ماشین های هیولا و مناظر سورئال برای فیلم علمی تخیلی مزارع توت فرنگی نوشت.
زیبایی فانتزی در این آثار به نحوی است که مخاطب گرفتار حصار ناممکن بودن نمیشود و با این نقاشیها به هرآنجا که میخواهد سفر میکند. این نقاشیها برای مخاطب رویا میآفریند و بوم نقاش ورودی خیال میشود.
با گذشت زمان او به عنوان یک استعداد درخشید. رکا کار حرفه ای خود را به عنوان یک هنرمند در سال ۱۹۸۰ آغاز کرد.
او از هنرمندانی همچون هیرونیموس بوش، پیتر بروگل، کاگلیوسترو، یان ون ایک، رنه ماگریت و هوگو ون تاثیر زیادی گرفته است.
موضوع آثار او در بوم نقاشی اش برگرفته از جانوران عجیب و غریب تا مناظر شگفت انگیز است که با معماری خارقالعاده ای در کنار یکدیگر شکل نهایی پیدا میکنند.
برخی آثار یرکا همچون پیتر بروگل در نقاشیهای خود داستانهای کتاب مقدس را به یک ایده استعاری بدل کرده است.
به گفته این هنرمند آثار او شامل تصاویری است که از دوران کودکی در ذهن او حک شده است؛ یرکا میگوید: برای من، دهه ۱۹۵۰ نوعی عصر طلایی بود… اگر قرار بود، برای مثال، یک کامپیوتر را نقاشی کنم، قطعاً زیباییشناسی قبل از جنگ را در خود داشت.
برای هر کسی که آثار او را ببیند واضح است که یاچک یرکا یک نقاش سوررئالیست است. او نقاش جهانهای فانتزی نام گرفته است.
یرکا در سال ۱۹۵۲ در تورون، لهستان به دنیا آمد. او در خانوادهای هنرمند به دنیا آمد و پدر و مادرش هر دو فارغالتحصیل آکادمی هنرهای زیبای محلی بودند. اولین خاطرات او مربوط به رنگ، جوهر، کاغذ، لاستیک و قلم مو بود. یرکا در کودکی عاشق طراحی و ساخت مجسمه بود. او از بازی در بیرون متنفر بود و ترجیح می داد بنشیند و با مداد دنیای خودش را در نقاشیهایش کاوش کند.
این تفاوتش بین سایر کودکان در مدرسه به بروز مشکلات اجتماعی با همسالانش منجر شد و یرکا زندگی دبستانی خود را به عنوان یک «واقعیت خاکستری و گاهی وحشتناک» توصیف می کند.
یرکا هرگز قصد نداشت مانند والدینش هنرمند شود و به نجوم یا پزشکی فکر میکرد. با این حال، یک سال قبل از امتحان نهایی، او برای اولین بار تصمیم گرفت که کار با رنگ را امتحان کند، که نتیجه آن تصمیم او به تحصیل هنرهای زیبا و طراحی گرافیک بود.
به گفته یرکا، در طول دوره تحصیل در آکادمی، مربیانش او را تحت فشار قرار دادند تا به نقاشی واقع گرایانه ورود کند اما او انتزاع را انتخاب کرد و تسلیم واقعیت نشد.